الشيخ البهائي العاملي

22

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

رو بسوز اين جبه‌ى ناپاك را * وين عصا و شانه و مسواك را 320 ظاهرت گر هست با باطن يكى * ميتوان « * » ره يافت بر حق اندكى ور مخالف شد درونت با برون * رفته باشى در جهنم سرنگون ظاهر و باطن يكى بايد يكى * تا بيابى راه حق را اندكى فصل فيما يتضمن الاشارة الى قول سيد الاوصياء صلوات إله عليه و آله ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك بل وجدتك أهلا للعبادة فعبدتك نان و حلوا چيست ؟ اى نيكو سرشت * اين عبادتهاى تو بهر بهشت نزد اهل حق بود دين كاستن * در عبادت مزد از حق خواستن رو حديث ما عبدتك اى « 1 » فقير * از كلام شاه مردان ياد گير چشم بر اجر عمل از كوريست * طاعت از بهر طمع مزدوريست خادمان بىمزد گيرند اين گروه * خدمت با مزدكى دارد شكوه ؟ عابدى كو اجرت طاعات خواست * گر « 2 » تو نا عابد نهى نامش رواست تا بكى بر مزد دارى چشم تيز * مزد ازين بهتر چه خواهى اى عزيز 330 كو ترا از فضل و لطف با مزيد * از براى خدمت خود آفريد با همه آلودگى قدرت نكاست * بر قدت تشريف خدمت كرد راست فصل فى التشوق الى الاقلاع عن ادناس دار الغرور و التشوق الى الارتماس فى بحر الشراب الطهور

--> ( * ) - نخ : خواستى تا فاش گردد اندكى ( 1 ) - نخ : حقير ( 2 ) - نخ : گر عبادتگر